درباره من
شهربانو بهجت (زادة 18 مرداد 1342) نویسندة معاصر ایرانی است. کارهای تألیفی او بیشتر درحوزة رمان و داستان کودک است . او گذشته از نویسندگی به ترجمه، ویرایش، خوشنویسی و قصهگویی هم پرداخته است.
زندگینامه و فعالیتها
شهربانو بهجت در شهرستان آباده به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی را در زادگاهش گذراند. در سال 1358 از آباده به شیراز آمد و در دبیرستانِ دانشگاهِ شیراز به تحصیل ادامه داد. تحصیلات بعدی او ابتدا در رشتة تربیتبدنی و پس از آن در رشتة ادبیات فارسی بوده است. در دهة شصت خوشنویسی را در محضر استاد عبدالله فرادی (خط نستعلیق) و استاد یدالله کابلی (خط شکسته) در تهران فرا گرفت. در دهة هفتاد به ترجمه و تألیف مطالبی برای روزنامههای نیمنگاه و عصر شیراز نگاشته است. افزون بر این سالها در کانون فرهنگی آموزش به قصهگویی پرداخت. داستاننویسی را به طور جدی از سال 1384 با شرکت در کلاسهای احمد اکبرپور در شیراز شروع کرد. او عضو انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است.
آثار
-
داستانی تخیلی که با زبانی ساده و روان برای کودکان سه تا صد ساله نگاشته شده است. دایره داستان در میان دیگر اشکال هندسی گیر افتاده است و احساس تنهایی می کند تا اینکه... .
دايره ي كوچك تنها مانده بود . سرگردان به اين طرف وآن طرف قل مي خورد ؛ اما دايره ها را پيدا نمي كرد . گاهي با خودش آوازهايي را كه با آن ها مي خواند تكرار مي كرد . اما كم كم آوازها را از ياد برد . دايره ها را هم ازياد برد . بي آن كه به دنبال چيزي باشد اين طرف و آن طرف پرسه زد و پرسه زد تا اينكه ديد مربع ها دور و برش را گرفته اند . مربع ها آوازي نداشتند . آن ها زياد حركت نمي كردند . حرف هايشان ساده وتكراري بود . دايره در ميان آن ها ماند ؛ اما دلش نمي خواست بماند . مانده بود چون نمي دانست كجا برود . نمي دانست دنبال چه بگردد . مربع ها دايره را خيلي دوست مي داشتند . دايره بين آن ها حركت مي كرد و صداهايي از خودش در مي آورد . صداهايي كه براي آن ها تازگي داشت . مربع ها به هم چسبيده بودند و دنياي تنگ و تاريكي را درست كرده بودند . دايره داشت در ميان آن ها ورجه وورجه مي كرد كه دايره اي را در دوردست ديد . خودش را از ميان مربع ها بالا كشيد و از روي كوچك ترين آن ها پريد . اما نتوانست دايره را پيدا كند . حالا باز هم تنها بود . باز سرگردان به اين طرف و آن طرف مي رفت ؛ اما هميشه به ديوار يا سنگلاخ مي رسيد . وقتي به مثلث ها رسيد خسته بود . مثلث ها هم مثل مربع ها بيشترروي يك ضلعشان نشسته بودند و چندان حركتي نمي كردند. دايره خواست همان صداهايي را در بياورد كه مربع ها را خوشحال مي كرد . تازه شروع كرده بود كه مثلث بزرگ به طرفش آمد وبا نوك تيزش كه رو به هوا بود او را نيش زد . دايره ازدرد فريادي كشيد . جاي نيش باد كرد و بالا آمد . دايره شروع كرد به گريه كردن . مثلث ها توجهي به او نكردند . يكي از مثلث ها خنديد و گفت : " گريه كه ندارد . مثلث بزرگ تو را بوس كرده است ." مثلث ديگري گفت : " اگر او تورا بوس نمي كرد نمي توانستي پيش ما بماني . حالا مي تواني خودت را يكي از ما بداني ." دايره در گوشه اي نشست و تكان نخورد . زمان مي گذشت و درد نيش كمتر و كمتر مي شد . كم كم جاي نيش به گوشه ي مثلث ها شبيه مي شد . مثلث ها نمي گذاشتند تنها بماند . حرف هاي آن ها هم ساده و تكراري بود ؛ اما گاهي چيزي مثل بوس در آن ها پنهان شده بود . وقتي مثلث بزرگ او را مي ديد گوشه هاي تيزش را نوازش مي كرد و مي گفت : " چند وقت ديگر مي شوي مثل خود ما . ولي تا وقتي كه به تو اجازه نداده ايم نمي تواني كسي را ببوسي ." دايره ديگر دردي نداشت . جاي بوس ها تيزتر شده بود . اما هنوز مي توانست كمي ورجه وورجه بكند . يك بار كه داشت در ميان مثلث ها ورجه وورجه مي كرد چشمش به دايره اي افتاد . دايره آواز مي خواند وپيش مي رفت . آواز آن دايره او را به ياد آوازهاي قديمي خودش انداخت . به هرسختي اي كه بود خودش را به طرف دايره كشاند و او را صدا زد . دايره صداي او را شنيد و برگشت . مي خواست به طرفش بيايد كه گوشه هاي مثلثي او را ديد . پشيمان شد و رفت . دايره دلش نمي خواست ميان مثلث ها يا مربع ها باشد . اما فقط آن ها به او توجه مي كردند. دايره ها همه از او مي گريختند . يك بار دايره ي خوش صدايي را ديد كه آوازخوانان پشت سر يك دايره ي بزرگ حركت مي كرد . باز هم به ياد آوازهاي قديمي خودش افتا د . سعي كرد آن ها را به ياد بياورد و براي دل خودش بخواند . دايره مي خواند و مي خواند كه ناگهان ديد همان دايره ي خوش صدا كنارش ايستاده . دايره ي خوش صدا نگاهي به او كرد و گفت : " شكل عجيبي داري . نه دايره هستي نه مثلث .اما آوازت به دايره ها مي ماند . بيا برويم . مي خواهم تو را با دايره هاي ديگر آشنا كنم ." دايره ي كوچك گفت :" اما من ديگرنمي توانم قل بخورم . بايد خودم را روي زمين بكشانم . زود خسته مي شوم . بهتر است بروي . حوصله ات زود ازمن سر مي رود . " دايره ي خوش صدا گفت : " تو فقط تلاش كن . من هم كمكت مي كنم . " چه قدر قل خوردن براي ا و سخت بود. هر بار كه گوشه هايش به زمين مي رسيد دردش مي گرفت . هر كدام از دايره ها يك جور با او برخورد مي كردند . بعضي ها مي ترسيدند كه او نيششان بزند . بعضي ديگرجاي نيشش را نوازش مي كردند. بعضي برايش آواز مي خواندند . وبعضي كمكش مي كردند تا حركت بكند . و او كم كم آوازهايش را به ياد مي آورد . با هر آوازي ، باهر حركتي بيشتر به شكل خودش نزديك مي شد . بيشتر به آواز خودش فكرمي كرد . مي دانست كه وقتي آواز خودش را پيدا كند به شكل واقعي اش در مي آيد .
-
کتابی پر شر و شور همراه با تکهتکههای درخشان خاطرات و اعترافات فریتس پرلز، روانکاو مشهور آلمانی، و مؤسس گشتالت درمانی.
کتاب «اعترافات یک روانکاو» یا «درون و بیرون زبالهدان» نوشتة فریتز پرلز را از ابعادی گوناگون میتوان بررسی کرد. این کتاب فقط بررسی مسائل روانکاوی یا چگونگی کشف گشتالتدرمانی نیست؛ بلکه به عنوان اثری ادبی، تاریخی، جامعهشناختی و فلسفی هم قابل توجه است. در ادامه این مطلب را از ابعاد گوناگون بررسی میکنیم: یک. وجه ادبی این کتاب سوای مباحث روانشناختی، به عنوان یک رمان خود زندگی نامه قابل تأمل و توجه است. نویسنده جا به جا به جنبههایی از شخصیت خودش اعتراف میکند: «دارم میفهمم اینکه هم صداقتَت حفظ بشود و هم مردمان معاصر واله و شیدایم شوند سخت و سختتر میشود.» «بهترین احساس را زمانی دارم که بتوانم گل سر سبد باشم.» افزون بر این تجربیات عاشقانهاش را از دوران نوجوانی و در ازدواج و دیگر موارد بیپرده بیان میکند: «سالهای سال من و همسرم به بازیِ "آیا تو تحت تأثیر من قرار نمیگیری؟ من برندهام یا تو؟ " مشغول بودیم. تا هنگامی که متوجه شدم همیشه در این بازیها شکست خوردهام و احتمال برندهبودن نداشتهام. در آن هنگام به این ابلهی همه جا متداول و خیلی مهم بشری علاقهمند بودم که پیروزشدن مهم و حتی ضروری است.» بداههپردازیهای اعترافگونه، در جاهایی به شعر و طنز و حتی نمایشنامه پهلو میزند و مکالمات بسیار جالبی بین دو وجه درونی انسان را به نمایش میگذارد. این دو وجه که به اسمهای «توسری زن» برای وجه قلدر شخصیت و «توسری خور» برای وجه دیگر مطرح میشوند در مورد مسائل گوناگون حتی مسائل علمی با هم بحث میکنند و گفتگوهایشان که شباهت به گفتگوهای درونی ما دارد با طنز و شناخت همراه میشود. بعد از خواندن این گونه بخشها و بداههگوییهای نویسنده بهتر میتوانیم گفتگوهای درونی خودمان را حلاجی کنیم و به آنها آگاه شویم. بررسی مباحث روانکاوانه با زبان شعر در جای جای کتاب به غنای این اثر افزوده است: «من کسی را روانرنجور میدانم/ که به جای تلاش برای رشد خویش/ قابلیتهای خود را به کار میگیرد/تا از دیگران بهرهکشی کند/ کنترل دیگران را به دست میگیرد / دیوانة قدرت میشود/ اقوام و دوستان را به این خاطر جمعآوری میکند/ تا جایی که درمیماند از آنها استفاده کند/ زیرا نمیتواند فشارها و ناکامیهایی را تحمل کند/ که با رشد همراهند.» دو. وجوه روانشناختی و روانکاوی پرلز با شک کردن به نظریه لیبیدوی فروید از جامعة روانکاوان طرد شد و همین طرد آغازی برای تدوین نظریة جدید او بود. هدف از گشتالتدرمانی استفاده از احساس به عنوان ابزاری برای اتصال زندگی فرد به یک کل است؛ همراه با توجه به احساسات، توصیف احساسات، درک ناسازگاریها یا شکافهای تجربه و تمرکز بر آنها. از آنجا که هدف اصلی درمان گشتالتی افزایش تماس با «اینجا و اکنون» است ایدة اساسی گشتالتدرمانی بیش از آنکه فنی باشد فلسفی و زیباییشناختی است. هدف در درجة اول از بین بردن تنش است. امروزه ظاهراً روشهای دیگر روانکاوی به عرصه آمده است. اما با بررسی روانکاویهای خاص فریتز پرلز و بررسی مطالب به جا مانده (فیلم و کتاب و مقالات) میشود رد پای اصول گشتالتدرمانی در همة عرصههای نوین را یافت. پرلز از آگاهی به خاطرِ آگاهی سخن میگوید. به نظر او واقعیت هیچ چیز نیست جز مجموعهای از آگاهیها که تو آن را در «اینجا و اکنون» تجربه میکنی. آگاهی بُعد سومی است که میتوان آن را به فضا و زمان افزود. از دیدگاه او الوهیت خداوند، تجلی آگاهی است. فریتز با توجه ویژه به رؤیاها و تخیلات و ایجاد یک روش نمایشی عالی با تکنیکهای صندلی خالی و صندلی داغ، امکانات بیپایان رویکرد گشتالت را به طور گستردهای به دیگران شناساند. وجه مهم گشتالتدرمانی تأکید بر «اینجا و اکنون» است و متأسفانه برداشت غلط از این وجه به این تصور انجامیده که گذشته و آینده برای گشتالتدرمانی اهمیتی ندارد. در صورتی که گذشته به طور مداوم در کل تجارب زندگی (خاطرات، دلتنگیها، پشیمانیها و بهویژه در عادات و عقدههای ما، در شکستها و گرههای تثبیت شده درون ما) تأثیرگذار است. آینده هم به شکلی دیگر در زندگی ما حضور دارد. انتظارات و امیدهایمان و حتی وحشت و ناامیدی از آینده اثر خودش را در زمان حال میگذارد. گشتالتدرمانی همراه با تجربیات معنوی و حالاتی فراشخصی است که غالباً در درمان ایجاد میشود. ویژگی بارز درمان با توجهِ دقیق بر (تجربة تماس با جهان) / «اینجا و اکنون» انجام میشود تا روشی مستقل و فعال ـ برای شکلدادن رابطة خود با تجارب ـ کشف شود. در نتیجه شخص توانایی ایجاد موقعیتی پایدار و فعال را کسب میکند. یعنی عملکرد ناخودآگاه پاک میشود و شخصیت خود را برای تماس با واقعیت بسیج میکند و نهایتاً به خود بیشتر اعتماد میکند.
-
گربهام حرف نمیزد. نمیخندید. میخواستم خوشحالش کنم. چه کارها که نکردم! اما او هر روز اخموتر میشد. تا این که... .
گربهام حرف نمیزد. نمیخندید. چشمهایش هم بیرنگ بود. میخواستم کاری کنم که دیگر غمگین نباشد. صدایش کردم: «اخمو!!!» اما اخموتر شد. فکر کردم شاید دلش بخواهد تاببازی کند. برایش دُمی کشیدم مثل دُمِ میمونها. اما گربهام باز هم غمگین بود. مامان به حمام رفته بود و صورتش برق میزد. فکر کردم شاید اخمو دلش بخواهد آببازی کند. برایش خرطومی کشیدم مثلِ فیلها. حالا که آببازی کرده بود و تمیز شده بود انتظار داشتم شاد و سرحال باشد. اما چشمهایش باز هم بیرنگ بود. نزدیکِ غروب بود و پرندهها دستهجمعی در هوا پرواز می کردند. فکر کردم شاید دلش بخواهد پرواز کند و اوج بگیرد. برایش بالهایی مثل بالِ عقاب کشیدم. اما او باز هم نمیخندید. اخمو را به عمقِ دریاها بردم. برایش باله کشیدم و دُمی مثل دمِ ماهیها که بتواند با آن بهراحتی شنا کند. اما موجوداتِ عجیبِ دریا هم خوشحالش نکردند. فکر کردم شاید گرسنه باشد.گربهام از همهی غذاها خوشش آمد. اما باز هم غمگین بود. گفتم: «اخموخان! از سفینه سواری خوشت میآید؟» پنج. چهار. سه. دو. یک. آتش! اما چشمهایش هنوز هم بیرنگ بود. بابا مریض شد و دکتر برایش قرص و شربت نوشت. فکر کردم شاید گربهام مریض شده باشد. او را به دکتر بردم. اما او باز هم اخمو بود. برایش هر چه میتوانستم کشیدم. روی تنها گوشه ی خالی کنار کاغذ چند تکه خمیر بازی کشیدم. فردایش همه چیز بههم ریخته بود. گربهام با خمیرها شکل عجیبی درست کرده بود. دلم می خواست بفهمم چی درست کرده است. اما نمیتوانستم؛ آن چیز پشت سر هم شکلش عوض می شد. تا چند روز برای او چیزی نکشیدم. گربهام هر روز اخموتر می شد. هر روز زشتتر می شد. عاقبت دست بهکار شدم. چقدر دلم میخواست گربهام شاد و سرحال باشد. کنار اخمو گربهی دیگری کشیدم. تازه وارد را کنار اخمو گذاشتم. چشمشان توی چشم هم افتاد. هر دو خیز برداشتند. ترسیدم دعوایشان بشود. اما دیدم دارند قایمموشک بازی میکنند. باورم نمیشد؛ چشمهایشان رنگی شده بود و می درخشید و هر بار بازی تازه ای می کردند. من دنبالشان می دویدم و مواظبشان بودم. یک لحظه انگار میخواستند دعوا کنند. هول شدم. یک گلوله ی کاموا برایشان کشیدم. حالا هر دو تایشان داشتند با گلولهی کاموا بازی میکردند. من هم همراهشان به این طرف و آن طرف میدویدم. گلولهی کاموا قِل می خورد و هر دو گربه به دنبالش می دویدند. یک لحظه خودم و آنها را توی آینه دیدم: من شاد و سرحال بودم؛ گربههایم هم همینطور. دوباره بازیشان را از سر گرفتند. همانطور که گربه ها دنبال هم می دویدند و بازی می کردند، من به این فکر افتادم که اسم تازه ای برای گربه ام انتخاب کنم.
-
خاطره ـ داستانهایی همراه با طنز از زندگی دختری در آباده که رسوم زمانه را برنمیتابد و ماجراهایی خلق می کند ... .
پالتوی پوست پلنگی دختر پادشاه هر بار که تنها می رفتم جایی ،تا زنگ را فشار می دادم دلهره وجودم را می گرفت . ـ کیه ؟ باید اسمم را می گفتم . اما چه سخت بود . گفتن اسم شناسنامه ای هیچ فایده ای نداشت . اصلاً توی دهنم نمی چرخید که بگویم . این اسم به گوش کسی آشنا نبود. با خودم اسمم را تکرار می کردم . حتی وقتی تنها بودم بارها تکرارش می کردم تا بتوانم هر جا که لازم شد اسمم را بگویم؛ اما به نظرم خیلی گنده و ثقیل می آمد . یک جور، غریبی را با آن احساس می کردم . هر کسی خودش برای من اسمی جور کرده بود و مرا با آن صدا می زد . به مادربزرگ پدری ام می گفتیم خانم بزرگ . او روی «ه» مکث می کرد و می گفت شهری . مادرم خودش را راحت می کرد و شَری صدایم می کرد . برادرم بزرگ ترم «اویِ» شیرازی ها را به آن می افزود و می گفت شریو . پدرم از سر محبت کاف تصغیری راکه معمولا آباده ای ها به آخرکلمات اضافه می کردند به اسم انتخابي برادرم اضافه می کرد که می شد شریوک و باز هم رضایت نمی داد و می گفت شریوکه . همسایه ها با شنیدن این همه اسم های جورواجور هر حقی به خودشان می دادند و هر چه می خواستند مرا صدا می کردند . شه رو ،شَرو ، شرشری ، شِری . بی بی گلی فقط «ه» را برمی داشت و تند و سریع می گفت «شربانو» که آن هم هر وقت عجله داشت به شربونو تغییر می کرد . نمی فهمیدم چه قدر فرق بود بین صوت« او» تا «آ »که وقتی عجله داشت این طوری تغییرش می داد یا اینکه این «ه» وسط چقدر وقت می گرفت که حاضر نبود تلفظش کند . بعضی پسرها در فامیل مرا شِروین صدا می زدند که یعنی می خواستند خیلی احترام سرم بگذارند . از مدرسه که آمدم پدربزرگ خانه مان بود . فقط او بود که اسم مرا خلاصه نمی کرد وتغییر نمی داد . به خودش زحمت می داد و چهار بخشی تلفظش می کرد که می شد « شه ـ رِـ باـ نو» . مرا گرفت توی بغل و بوسيد . بوي سيگار مي داد . بويش تلخ بود ، اما خودش شيرين . دست كشيد به موهاي بلندم و گفت : ـ به به ! شهرِبانو گل سرخ علیه السلام . عادتش بود . هر بار پیشوند یا پسوند تازه ای به اسم من می داد و هرچه این ها قشنگ تر می شد برادرم بیشتر لجش می گرفت . پدربزرگ که رفت ، برادرم گفت: ـ السلام علیک شهرِ بی نور . سرم را برگرداندم . اعتراض کردن فایده ای که نداشت هیچ ، شاید اوضاع را بدتر هم می کرد . اخم کردم ومحل نگداشتم ؛ اما دست بردارنبود . ـ به و به ! شهربی نور، خل خرسِ علیه بلام . نمی توانستم جوابی برایش پیدا کنم . بغض گلویم را گرفت . از جایم بلند شدم و رفتم توی کوچه . توي خانه ما رسم نبود كه به چيزي اعتراض كني . اگر غذايي را دوست نمي داشتي بايد سر سفره باهاش بازي مي كردي و بعد هم يك جوري خودت را سير مي كردي .« دوست ندارم» و « اين را نمي خواهم » توي كار نبود . وقتي در باره ی غذا نمي توانستي هيچ اظهار نظري بكني ، اسم كه جاي خود داشت . یک بار سعی کردم هر کس یک اسم عوضی رویم می گذارد جوابی ندهم تا خودشان درست صدایم کنند .اما خراب تر شد . وقتی می دیدند که جواب نمی دهم صدایشان را بلندتر می کردند و می گفتند:« شری !کَری ؟» گفتم هر جور شده باید اسمم را عوض کنم . فکر می کردم به اسم های همکلاسی هایم . بعضی هایشان راستی راستی چه اسم های قشنگی داشتند . میترا ، ژیلا ، رؤیا ، لیلا . مخصوصاً این اسم های دوبخشی که آخرش «آ» بود بیشتر به نظرم قشنگ می آمد . اصلاً ابهت داشت . صدای «آ» کشیده ی آخرش چه وقاری بهشان می داد . اما آخر اسم من یک «او»ی کشیده و دراز بود که کسی حوصله ی گفتنش را نداشت . آن روز از مدرسه كه رسيدم خانه ؛ باز پدربزرگ آمده بود خانه ي ما . هر بار مي آمد بازار ؛ سري به ما هم مي زد . لبِ حوض چهار گوشمان نشسته بود و داشت سيگار مي كشيد . فواره خاموش بود .زير سايه ي درخت اناركنارش نشستم . پاهايم را گذاشتم توي پاشويه ي حوض و فوري دفتر املايم را جلويش باز كردم.در تمام صفحه ها نمره های بیست قرمزرنگ برق می زد . زير هربیست خانم معلم با خطي قشنگ نوشته بود آفرين . چون بیست مي آوردم ديگر لازم نبود پاكنويس كنم . پدربزرگ وقتي مي خواست برود دست كرد توي جبيش . ـ آفرين ، صد بارك الله . اين هم يك بیست ديگر براي نورِ چشمي خودم، شهرِبانو . سكه ي درشت را گذاشت كفِ دستم . سكه نو و تميز بود و زير نور آفتاب برق مي زد .چوب سيگار عاج را از دهانش بيرون آورد : ـ مال همين امسال است . زير عكس شاه را نگاه كردم . نوشته شده بود 1352 . پشت سكه زير شير و خورشيد نوشته شده بود بيست ريال . سكه را گذاشتم توي جيبم . چه قدر چيز مي توانستم با آن بخرم . روزهايي كه مي توانستم از مامان يا بابا پولي بگيرم دو ريال بيشتر گيرم نمي آمد .خيلي که دست كرمشان گل مي كرد يك پنج زاري بهم مي دادند . مي خواستم بروم دم مغازه ي مشتي محمد . مي توانستم بيست تا خروس قندي بخرم . مزه ي شيرين خروس قندي ها داشت مي آمد توي دهنم . دم در بودم كه صداي برادرم دهنم را تلخ كرد : ـ دهاتي !بیست ريالي براي دهاتي ها خيلي پوله . مي رن توي شهر كلي خريد مي كنن باهاش . برگشتم توي خانه . فكر كردم اين جور نمي شود . هر بار اسم من را يك جوري مسخره مي كردند. با خودم گفتم بايد اسمم را عوض كنم و فكر كردم اگر مي خواستم روي خودم اسم بگذارم چي مي گذاشتم. اما هيچ اسمي چشمم را نمي گرفت . فكر كردم اسم گذاشتن هم عجب كار سختي است . دختر تهراني كه وارد مدرسه شد اسمش مثل بوق صدا كرد . اولين بار بود كه اسم شيلا را مي شنيدم . زنگ هاي تفريح بچه هايي كه مي خواستند باهاش دوست شوند همراهش توي مدرسه از اين طرف حياط به آن طرف مي رفتند . خوردني هايشان را به او تعارف مي كردند . اما او زياد به كسي محل نمي گذاشت . من هم دلم مي خواست باهاش دوست بشوم . اما نمي توانستم داخل گله اي بشوم كه زنگ هاي تفريح دنبالش راه مي افتادند و منت كشي مي كردند . از جلوي من كه رد مي شد من براي او قيافه مي گرفتم ، او براي من .اما فقط اسمش نبود كه برای ما جلوه داشت . تهراني حرف زدنش . كفش هاي براق مشكي اش . پالتوي پوست پلنگي اش . شايد براي همين پالتو بود كه اسمش هم اين قدر به نظر ما می آمد . توی آباده هیچ مغازه ای نبود که پالتویی مثل پالتوی او را داشته باشد . ماها اصلاً پالتو نمی پوشیدیم . همه مان زمستان ها ژاکت هایی داشتیم که بیشترش هم دست بافت مادرهایمان بود. صبح هاي شنبه دفتر كلاس را مي نوشتم . چون مبصر بودم و خطم بهتر از بقيه بود معلم نوشتنِ دفترِ كلاس را به من واگذار كرده بود. به شهربانو كه رسيدم نمي توانستم بنويسم . فقط شين را نوشته بودم كه يك دفعه فكر كردم كاش اسمم شيلا بود .فکر کردم پالتوی پوست پلنگی را که نمی توانم داشته باشم . اما اسم شیلا را که می توانم روی خودم بگذارم . بله ، چرا اسم من شیلا نباشد . مي نويسم شيلا . شينش به اسم قبلي ام مي خورد .آخرش هم الف است و ابهت خودش را دارد . دو بخش هم بيشتر ندارد و نمي توانند هيچ جوري سبكش كنند . زنگ اول ، خانم معلم حاضر غايب مي كرد . به اسم من كه رسيد كمي مكث كرد . رو كرد به من : ـ شاگرد جديد اومده ؟ بلند شدم . مِن و مِن كردم : ـ چيزه ، يعني . يعني اسم من عوض شده . عينك گردش را با نوک انگشت داد بالا و از توي عينك زل زد توي چشم هايم . ـ توي شناسنامه ات هم عوض شده ؟ جوابي ندادم . پايم شروع كرده بود به لرزيدن . نيمكت را گرفتم كه نيفتم . دستش را مشت كرد زير چانه اش و آرنجش را تكيه داد روي ميز : ـ رفتيد ثبت احوال ؟ باز هم جوابي ندادم . معلم خط كشيد روي شيلاي قشنگم و بالاي آن نوشت شهربانو . دفترِكلاس را كه بردم توي دفترِ مدرسهِ ، مدير كه گوشه ي دفتر نشسته بود صدايم زد . مثل هميشه لباس ساده اي به تن داشت . زنگ خورده بود و معلم ها همه رفته بودند . ـ راست مي گن كه تو مي خواستي اسمت را عوض كني ؟ ساكت ايستادم . حتي مِن و مِن هم نمي كردم . از لحن سؤالش معلوم بود كه منتظر جوابي نيست . سعي كردم چشم هايم را بدوزم به زمين . اما نمي شد . چشم دوختم به كُره ي جغرافياي روي ميز. خانم مدیر انگشتش را کنار کره برده بود و آن را تکان می داد . ـ مي دونستي اسم تو، اسم زنِ امام حسينه . مادرِ امامِ سجاد . كره ي جغرافيا شروع كرد به چرخيدن . خانم معلم همان روز حركتِ وضعيِ زمين را درس داده بود . ـ تازه ريشه ي ايراني هم داره . ايران را نمي توانستم پيدا كنم . اگر ايران را پيدا مي كردم مي فهميدم كجاي اين كره ايستاده ام . ـ اسم دختر يزدگرد ساساني بوده. همين كه مي گم شده زن امام حسين . منتظرِ جمله ي آخرش بودم . اما مشكل اين جا بود كه نمي توانستم بفهمم كدام جمله آخرين جمله است . وقتي كه گفت «گاهي وقت ها آدم قدر چيزهايي كه رو كه داره نمي دونه .» كره ي جغرافيا ديوانه شده بود و تند تند دور خودش چرخ مي زد . ديگر محال بودم بتوانم جاي خودم را پيدا كنم. ايران رفته بود لاي كشورهاي ديگر و گم شده بود. دستم را بردم طرف كره ي ديوانه كه آرامش كنم . شايد اين جوري مي توانستم جاي خودم را پيدا كنم . ـ نكن ! دست نزن ! چرا دفتر را نمي گذاري سرجاش . دلم مي خواست بگويم «اگر امام حسين هم اسم زنش را اين قدر مسخره مي كرد و هر بار يك جوري صداش مي كرد .خوب اون هم صداش در مي اومد و اعتراض مي كرد و به سرش مي زد كه اسمش را عوض كنه » . اما مدير ما هيچ وقت جوري حرف نمي زد كه جواب لازم داشته باشد . حرف اول و آخر، مالِ خودش بود. ـ مگه مسخره بازي يه كه هر كي، هر وقت دلش خواست اسمش رو عوض كنه . مي خواي يه مُدِ تازه توي مدرسه راه بندازي . كشوي ميزش را قفل كرد : به جاي اين فكرها بچسب به درس و مشقت . كلاس پنجمي مثلاً . انگار همين جمله آخرين جمله بود . فرصت خوبي بود براي بيرون دويدن . نگاهي كردم به كره ي جغرافيا كه حالا آرام گرفته بود . اما باز هم نمي شد ايران را پيدا کرد . فوري پنجم الف را پيدا كردم و دفتر را گذاشتم سر جايش . خانم مدير هنوز داشت حرف مي زد . ـ امسال امتحان نهايي داريد . بايد توي آباده نفر اول بشي . از دفتر كه آمدم بيرون ، بادِ سرد خورد توي عرق پيشاني ام . سردم شد . فكر كردم هر جور شده بايد اسمم را عوض كنم . دلم نمي خواست با اين اسم توي آباده اول بشوم . ثبت احوال را پيدا كردم . كنار بانك صادرات بود . سر فلكه دوم . از راهروي باريك كه رد شدم دو تا اتاق جلويم بود . رفتم داخل يكي از آن ها .دور اتاق كمد هايي بود پر از پوشه . مرد پشت ميز نشسته بود و داشت چايي مي خورد . شناسنامه ام را كه يواشكي از صندوق سندها برداشته بودم از روي پوشه هايي كه روي ميزش بود رد كردم و دادم دستش . به شناسنامه نگاه نكرد . خيره شد به سر تا پايم : ـ خُب ، چه كار داري ؟ ـ «اسمم . مي خوام اسمم را عوض كنم .» شناسنامه را بازكرد . زير لب اسمم را خواند . شهربانو. شهربانو. « شهبانو. خُب ، شهبانو خانم ، مگه اسمت چِشه ؟» ـ چيزه . يعني اينه . يعني مي خوام اسمم را عوض كنم . رو كرد به همكارش كه آن طرف تر پشت ميزش نشسته بود. ـ اسم زن شاه رو گذاشتن روش ، ناراضي هم هست . همكارش از آن طرف جواب داد : ـ بايد يه بزرگ تري با خودت مي آوردي . مگر مي شد توي خانه ي ما از اين حرف ها زد . بغض توي گلويم تركيد . ـ شما رو به خدا اسمم را عوض كنيد . ـ ما فقط اسامي مستهجن را عوض مي كنيم . ـ چي چي جن ؟ ـ همين . اگر بخواي اين اسم را عوض كني بايد نامه از دادگاه بياري . دادگاه ! فكر مي كردم هر كي برود دادگاه حتماً بعدش بايد برود زندان . ترسيدم . بعد از آن بود كه تصميم گرفتم به اسم های بي شمار و بي معني خودم بسوزم و بسازم . اما ديگر بچه ها دست بردار نبودند . ـ چه طوری خانم تهرانی . ـ شیلا خانم خیلی بهت می آد. ـ افاده ها طبق طبق ، سگ ها به دورش وق و وق. آن روز امتحان حساب داشتیم که من توی کلاس از همه نمره ام بیشتر شد . زنگ تفریح یک عده از بچه های کلاس گوشه ای ایستاده بودند یک نفر بینِ شان داد زد : «شریوکه! نمره اش تکه !» لجم گرفته بود . اگر فکر اسم عوض کردن نیفتاده بودم حالا بچه های مدرسه این قدر مسخره ام نمی کردند. به نظر خانم مدير كه اسم من ريشه ي ايراني داشت و اسم دختر پادشاه بود . دنبال فرصتي مي گشتم كه حرف هاي خانم مدير را براي بچه ها بگويم . زنگ بعد مدير آمد سر كلاس كه بچه ها را نصيحت كند . معلم مان از درس نخواندن بچه ها گله كرده بود . فکر کردم سؤالي كنم كه خانم مدير را بيندازم روي دور تا از خوبي هاي اسمم تعريف كند . وقتي نصيحت هاي خانم مدير تمام شد ، دستم را بالا گرفتم و گفتم : ـ اینکه می گویند شهربانو اسم دختر پادشاه بوده راسته ؟ خانم مدیر لبخندی زد و گفت :« بله .دختر یزدگرد سوم ، که شده زن امام حسین . قبرش هم روی یک تپه است توی شاه عبدالعظیم . زیارتگاه بی بی شهربانو معروفه . خیلی ها برای حاجت گرفتن به اونجا می رن . » یکی از بچه ها پرسید :«پس دور وبر بی بی شهربانو هم مثل شاه قنداب همه اش تکه پارچه بسته اند برای دخیل . » خانم مدیر گفت: « هر جایی اعتقادات خودشان را دارند . من که خودم اونجا نرفته ام . ولی دلم می خواست یک بار می رفتم زیارت . » یکی از همکلاسی ها پرسید :«حالا این شاه عبدالعظیم کجا هست ؟» ـ نزدیک تهرانه . توی شهر ری . سر سفره نشسته بودیم که به مامان گفتم :« اگر امسال خواستیم برویم مسافرت می ریم شاه عبدالعظیم . » برادرم گفت :«چی شده به فکر زیارت افتادی ؟» گفتم:« خانم مدیر گفت یک زیارتگاهی هست به نام بی بی شهربانو . می خواهم بروم ببینم .» و قیافه گرفتم برای برادرم که همه اش اسم من را مسخره می کرد . ـ «زیارتگاه؟» ـ «دختر پادشاه ،پادشاه ساسانی . همه می رن اونجا که حاجت بگیرن .» ـ «از کی تا حالا تو حاجت دار شدی . زوده حالا که بخوای دخیل ببندی .» فردا صبح که بیدار شدم دستم می خارید . هنوز چشم هایم را باز نکرده بودم که دستم را به هم مالیدم . چیزی لای انگشت هام بود . هول شدم . لحاف را زدم کنار و به انگشت هام نگاه کردم . به همه انگشت ها پارچه های رنگی گره زده شده بود . حتی به انگشت های پاهام . برادرم که داشت نگاهم می کرد گفت : ـ هول نکن . پیر دخترهای اجنه خواستن دخیلشون بشی . چرا این همه راه برن شاه عبدالعظیم . همین جا می یان زیارت بیب شربونو، دختر پادشاه . به جای آنکه دست و رویم را بشویم یا فکر مدرسه رفتن کنم ، فقط فکر کردم چطور حالش را بگیرم . دستم عرق کرده بود . مي توانستم گره ها را يواش يواش باز كنم . اما چاقوي آشپزخانه را آوردم كه ببرمشان. مي خواستم يك دفعه از شرشان خلاص شوم . چاقو نشست توی دستم و برید . حالا دستم هم می سوخت و هم می خارید . همانطور که داشتم پارچه های خونی را می کشیدم و بازشان می کردم ، چشمم افتاد به کمد . برادرم ورق های پاسورش را توی آن چپ و راست چیده بود . با همان دست هایم که پر از پارچه های گره خورده و خونی بود پاسورها را از توی کمد بیرون آوردم . می خواستم با چاقوی آشپزخانه ورق ها را تکه تکه کنم . چه قدرسفت بودند و چه سخت بریده می شدند . باز چاقو خورد توی انگشتم ویک جای دیگر را هم برید . فکرکردم کاش چاقو را برمي داشتم و بيني درازش را مي بريدم . كاش موهاي فرفري اش را از ته مي زدم . بعد فکرکردم همه تکه پارچه ها را به هم گره می زنم و با آن از درخت انار توی حیاط آویزانش می کنم . نه ، نه ، از نردبام می روم بالا و از بالای بام آویزانش می کنم. داشتم پارچه ها را بادست خونی به هم گره می زدم که خانم بزرگ به طرفم آمد . پارچه ها را جمع کرد و مرا آرام کرد و به مدرسه فرستاد . توی راه مدرسه داشتم گریه می کردم که عمو را دیدم . ـ چرا گریه می کنی ؟ همانطور که هق هق می کردم و حرف می زدم تکه پارچه ای که در جیبم مانده بود را نشانش دادم . ـ غلط کرده . خودم درستش می کنم . به جای ورق های پاسور هم یکدست نو برایت می خرم. ـ ورق های پاسور ما ل اون بود نه من. ـ خوب یک چیز دیگه می خرم . تو فقط بگو چی احتیاج داری ؟ یک دفعه چیزی توی کله ام صدا کرد . اگر یک پالتوی پوست پلنگی داشتم توی کلاس چه عظمتی پیدا می کردم . مگر این شیلا چی داشت غیر از این پالتوی پلنگی . تازه شاید اسم من قشنگ تر هم می شد و دیگر دست از سرم بر می داشتند . چه قدر توی فامیل پز می دادم .راستی راستی می شدم مثل دختر پادشاه . شاید برادرم هم وقتی این پالتوی پلنگی را تن من می دید دیگر دست از مسخره کردن من برمی داشت . عمو گفت : پوست پلنگ یا پوست مار! چه می دونم! هر جوریش که می خوای برات می خرم . هر روز صبح که از خانه بیرون می رفتم به روزی فکر می کردم که عمو پالتو را برایم آورده و من آن را می پوشم . به مامان مي گويم كفش مشكي هم برايم بخرد . واكسش مي زنم و خوب برقش مي اندازم . آن وقت توی خیابان و مدرسه همه مرا به هم نشان می دهند . من نگاه بهشان نمي كنم ومثل شيلا با فيس و افاده راه مي روم . بعد فکر می کردم که دخترهای پادشاه ها چه لباس هایی می پوشیده اند . حتم داشتم که هیچ کدامشان مثل آن پالتوی پلنگی که قرار بود عمو برایم بخرد گیرشان نمی آمده . کم کم داشتم فکر می کردم به هر حال بی بی شهربانو یک جوری حاجت مرا داده . فکر کردم که اگر راستی راستی بروم زیارت هیچ حاجتی از من را بی جواب نمی گذارد . آن شب وقتی عمو در کیسه را باز کرد از خوشحالی ذوق کردم . اما به جای پالتوی پلنگی چند تا کلاف کاموای زرد و سیاه در آورد و سفارش کرد به مامان و خانم بزرگ که برایم مدل پوست پلنگی ببافند . خانم بزرگ لب هايش را ورچيد و گفت : «تا حالا که از این چیزها نشنیده بودیم . مگر می شه پوست پلنگی ببافی . » مامان گفت :« خوب راه راه مي بافيم .» برادرم گفت :« اینجوری می شه پوست بَبری . به هرحا ل ببر هم برادر پلنگه . »بعد زد زیر خنده . «اگر کامواش سفید وسیاه بودکه می شدی گورخر و خلاص .» خواهرم پرسيد : گورخر هم يك جور خره ؟ برادرم گفت : خر نه ، الاغ . يك عرعري هم مي كنه كه نگو . عمو داشت می زد زیر خنده که دید من بُق کرده ام .پوزخند روی لبانش خشکید . مامان دو دستش را توی کلاف نخ زرد انداخت و خانم بزرگ شروع کرد به پیچیدن نخ و گلوله کردنش . توی رختخواب خوابیده بودم و به حرکت دست مامان که مچ هایش را یکی یکی بالا و پایین می داد نگاه می کردم .انگار راننده شده بود و فرمان را توی دستش می چرخاند . شب خواب می دیدم که پالتوی پوست پلنگی ام را می پوشم و فرمان ماشین شاه را توی دستم می گیرم . ماشین عین موشک می رود و مرا تا ماه بالا می برد . از روی ماه گلوله های کاموا را به دست می گیرم .کامواها را از روی خط دود موشک پایین می اندازم و به دست و پای برادرم كه كچل شده می بندم . وقتي دارم كامواها را مي بندم برايش آواز مي خوانم .«كچل كچل كُماچه /آبگوشت كله پاچه »آن سر کامواها را به دور ماه گره می زنم . گره اش از گره هایی که او با پارچه به دستم زده محکم تر است . از توی ماه او را درمیان ستاره ها تماشا می کنم . دست و پا می زند و می خواهد کامواها را باز کند ، ولی نمی تواند .من هم دست هایم را توی جیب پالتو پلنگی ام می کنم و می پرسم :«آنجا در آن شهر پر نور خوش می گذرد یا نه ؟»
جوایز
نقدها
-
شهربانو بهجت نویسنده اثر، در پاسخ به سوالی درباره واقعی یا غیرواقعی بودن داستانهای این کتابش گفته است که همه این داستانها درست هستند و همهشان دروغ هم هستند. چون در دنیای امروز، دروغها و راستها چنان در هم پیچیده که هیچکس نمیتواند به اصل واقعیت برسد. او اشاره کرده است
-
شهربانو بهجت نویسنده اثر، در پاسخ به سوالی درباره واقعی یا غیرواقعی بودن داستانهای این کتابش گفته است که همه این داستانها درست هستند و همهشان دروغ هم هستند. چون در دنیای امروز، دروغها و راستها چنان در هم پیچیده که هیچکس نمیتواند به اصل واقعیت برسد. او اشاره کرده است
-
شهربانو بهجت نویسنده اثر، در پاسخ به سوالی درباره واقعی یا غیرواقعی بودن داستانهای این کتابش گفته است که همه این داستانها درست هستند و همهشان دروغ هم هستند. چون در دنیای امروز، دروغها و راستها چنان در هم پیچیده که هیچکس نمیتواند به اصل واقعیت برسد. او اشاره کرده است. بیشتر بخوانید

